مؤلف مجهول
381
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
حق من برآمده درياى پرموج شده است از بهر هلاكت من ، كه « 1 » در وى مبتلايم ، چارهء اين بكن . خواجه گفت : اى فرزند ! من چه دانم كه چارهء او چيست ؟ گفت : اى پدر ! به نيت دفع اين طهارت كبرى به جاى آرى ، و دوگانه « 2 » ادا نمايى ، آنگاه به اعتقاد تمام ختم قرآن كنى ، و به روح من ببخشايى ، اميد خلاصى است . حضرت خواجه از خواب خود بيدار شد . شكر بسيار به حق سبحانه و تعالى آورد . فى الحال غسلى به جاى آورد و دوگانهاى ادا نمود ، آنگاه به ختم يس مشغول شد و به روح روان فرزند خود بخشيد و متوجه شد . به مجرد توجه روح او حاضر شد و احوال گذشته را بيان كرد و گفت : اى پدر عزيز من ! مژده مر ترا كه بندگان خداى تعالى را نصيحت كنى كه زينهار از براى مردههاى خود گريه نكنند ، و آنها را به اينچنين بلا گرفتار نسازند . اين بگفت و غايب شد . چون دو سال برين گذشت ، حضرت « 3 » خواجه از فراق فرزند خود صبر نتوانست كردن . رو به سفر كرد و نيت مكه گزيد « 4 » . ( و ) به هفتاد « 5 » تن شاگرد رو به راه كرد . به مرور ايام به مصر رسيد . علماء مصر شنيدند كه دانشمندى از طرف تركستان آمده است و صاحب باطن نيز بوده است . گفتند « 6 » : ملازمت كنيم چگونه بود ؟ بعضى مصلحت ديدند ، و دانشمندان به ملازمت خواجه آمدند . يكى از ميان ايشان به نظر حقارت خواجه را ديد و زبان گستاخى بگشود « 7 » و سهل انگاشت « 8 » و پرسيد كه : اى خواجه ! اصل ايمان چيست « 9 » ؟ حضرت خواجه به نور ولايت دانست كه اين شخص چه مىگويد و غرض او چه چيز است . خواجه گفت : اى سائل ! بدانكه اصل ايمان خنبهء پرآرد است . همه حضرت خواجه را تمسخر كردند و به جهالت حمل كردند . خواجه گفت : فردا كه ازين شهر بيرون روم آنگاه دانيد . چون خواجه از شهر ايشان بيرون رفت ، بعد از چند گاه قحط در ميان مردم افتاد كه گوشت يكديگر را خوردند و به خون همديگر تشنه شدند و ايمان را فراموش كردند ، آن زمان دانستند كه اصل ايمان خنبهء پرآرد بوده است ، و سخن حضرت خواجه حق بوده است . چون « 10 » خواجه قدس الله سره العزيز « 11 » به مكه رسيد و به طواف توفيق يافت ، در اثناى طواف آوازى به گوش آمد كه : اى حسين فضلى ! به واسطهء تو خلقى به مرتبهء هلاكت رسيدهاند و بعضى « 12 » هلاك شدهاند و باقى هم هلاك خواهند شد « 13 » زود باز گرد و بندههاى خداى تعالى را از آن بلا خلاص
--> ( 1 ) - ب : - كه ( 2 ) - ب : + از بهر يگانه ( 3 ) - ب : - حضرت ( 4 ) - ب ، ت : صبر نتوانست كردن ، عزم سفر كرد و به جانب مكه معظمه متوجه شد ( 5 ) - ب : بهشتاد ( 6 ) - الف ، ت : - گفتند ( 7 ) - ب : يكى ازين ميان خواجه را به نظر حقارت ديد و زبان گستاخى دراز كرد ( 8 ) - ب ، ت : - و سهل انگاشت ( 9 ) - ب : ايمان كدام است ( 10 ) - ب : + حضرت ( 11 ) - ب : - قدس . . . العزيز ( 12 ) - ب : + هم ( 13 ) - ب : خواهند هلاك شد